فرا رسیدن ایام شهادت مولای متقیان حضرت علی علیه السلام راتسلیت عرض می کنم
..................................................................................................................................

دلم براش تنگ شده
كاش ميشد دوباره ببينمش ، بغلش كنم،اون هم دست منو بگيره و دوباره قصه اي كه هيچ وقت تموم نميشد رابرام بگه ... خيلي دلم مي خواست بدونم اخرش چي ميشد ولي اون قصه هيچ وقت تمومي نداشت ... تبحر زيادي داشت تو قصه گويي ... هيچ وقت خسته نمي شداز گفتن قصه هايي كه هر كدوم از نوه هاش براي شنيدنش پا پيچش ميشدن... چقدر هم با اون لهجه شيرينش با اب و تاب وبا هيجان تعريف ميكرد...
اخرين بار كه ديدمش خونه ما بود و منم كه حالا براي خودم دختربزرگي شده بودم و روم نميشد ازش بخوام تا دوباره قصه بچگي هامو برام تعريف كنه بهش گفتم اقا ( اخه ما اقا صداش ميكرديم ) وقتي برگشتي مي خوام يه دفتر درست كنم و شما تموم قصه هايي كه بلدي را برام تعريف كني منم اونا را بنويسم و يه روز بچه هاي سرزمينم هم اونا را بخونن و لذت ببرن....
چقدر خنديديم دور هم ... يادمه اقا از هر راهي براي سرگرم كردن ما و شوخي با هامون دريغ نمي كرد ... دندوناشو در اورده بودو قيافه بامزه اي به خودش گرفته بود ... هنوزم عكسهايي كه روز اخر از اون چهره بي دندونش گرفتيم را پيش خودم نگه داشتم ....
يادش بخير چقدر دلم هواشو كرده ... اقا رفت سفر اخه امام رضا (ع) طلبيدش ...
چند روز بعد...8 شهريور موقع برگشت از مشهد ... بعد از خواندن نماز مغرب و عشا تو نيشابور و فقط چند دقيقه بعد از حركت قطار ... نبود پزشك تو قطار... ايست قلبي ...اقا ديگه برنگشت ...
و من هنوز حسرت اخرين قصه اي كه نشنيدم را مي خورم ... حسرت قصه هايي را كه بچه هاي سرزمينم نشنيدن را مي خورم ... و من هنوزم با حسرت به اخرين عكسهاش نگاه مي كنم...

8 شهريور سالروز فوت دو تا پدر بزرگاي منه ... اولي را خيلي كوچكتر بودم كه از دست دادم... چيز زيادي ازش يادم نيست ... فقط قناد بود ... ازون قناداي اسمي تهران كه هنوزم قنادي هاي اصيل و قديمي تهران از هنرش تعريف مي كنند .... حيف كه من دير بدنيا اومدم .. خسته بود... ديگه شيريني نمي پخت ... ولي عوضش بستني هاي ميوه ايش زبانزد بود ... يه قنادي كوچيك كنار خونش كه توش از شيريني هاي دست پخت خودش خبري نبود .... هميشه وقتي مي رفتيم خونشون اقاجون ازمون پذيرايي مي كرد با سيني بستني هاي خوشمزه كه روشونو با لايه اي از ژله تزيين كرده بود ... من ديگه هيچ وقت بستني به خوشمزه گي اونا نخوردم .... اخي خدا بيامرزدش هميشه به داداش كوچيك من كه ماشالله تپل هم بود مي گفت بابا جون راستشو بگو منو بيشتر دوست داري يا بستني هامو؟ داداشمم با تموم بچگيش خيلي فهميده و با معرفت بود ميگفت اقا جون شما را...
يهو مريض شد ... يه عمل نا موفق و پيشرفت بيماري و ....سه ماه تو خونه بستري بود... يادمه دو ماه اخربا با و عموها به نوبت هر شب بالا سرش بيدار ميموندن تا اگه يه وقت شب از خواب بيدار شد نترسه اخه خدا بيامرز اين اخري ها خيلي مي ترسيد.... 2 ماه فقط با سرم زندگي كرد... ديگه حتي رگشم پيدا نمي شد...
بالاخره 8 شهريور سرطان اقا جونو از پا در اورد شايدم راحت شد ازون همه درد...... هيچ وقت تشييع جنازه يادم نميره... وقتي تو بهشت زهرا ميبردنش تا دفنش كنن من ديدم كه نخوابيده ... نشسته ... رو همون برانكادي كه ميبردنش نشسته بود و به اطراف نگاه مي كرد ... ولي هيچ كس حرف منو باور نكرد..
خواهش مي كنم براي شادي روحشون فاتحه بخونيد.
ممنونم و التماس دعا   |